تبليغاتX
تو را من چشم در راهم

تو را من چشم در راهم

ToRaManCheshmDarRaham

ستاره...

يه روز تو زندگيم بودي

همين جا روبه روم بودي

اما ارزوم نبودي

فكر ميكردم از اسمون

بايد بياد يه روزي اون

تا ارزوم بشه تموم

يه اشتباهي كردمو

دل تو رو شكستمو

نمي بخشم خودمو

حالا پشيمون شدمو

ميخوام تو باشي پيشمو

حق داري كه نبخشي منو

شرمندتم كه ستاره داشتمو

دنبال اون ميگشتمو

شاكي از اين بودم كه من ستاره اي ندارم

ستاره بود تو مشتمو

تكيه ميداد به پشتمو

احساسشو ميكشتمو

شرمندتم كه ستاره داشتمو

دنبال اون ميگشتمو

شاكي از اين بودم كه من ستاره اي ندارم

ستاره بود تو مشتمو

تكيه ميداد به پشتمو

احساسشو ميكشتمو


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 19:44  توسط zahra.T  | 

"هیچ کس"، معشوق توست

Slide 2

"هیچ کس"، معشوق توست

عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.
او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟


عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.
اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 21:5  توسط zahra.T  | 

خویش را باور کن.....

خویش را باور کن

                     اسب اندیشه خود را زین کن

                                                               که خدا میداند و خدا میخواهد

               تو خدایی باشی

                                                           بر پهنه ی خاک

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 21:23  توسط zahra.T  | 

الهي....

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 20:26  توسط zahra.T  | 

اللهم عجل لوليك الفرج

اللهم عجل لوليك الفرج

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 20:14  توسط zahra.T  | 

و خدا ميداند ........

خدا مي داند که چقدر سخت تلاش کرده اي ؛
وقتي سخت گريسته اي و قلبت مملو از دردست خدااشک هايت را شمرده است ؛
وقتي احساس مي کني که زندگيت ساکن است و زمان در گذر است خدا انتظارت رامي کشد ؛
وقتي هيچ اتفاقي نمي افتد و تو گيج و نا اميدي خدا برايت جوابي دارد ؛
اگر نا گاه ديدگاه روشني را در مقابلت آشکار سازد و اگر بارقه ي اميد در دلت جرقه زد خدا در گوشت نجوا کرده است ؛
وقتي اوضاع رو به راه مي شود و تو چيزي براي شکر کردن داري خدا تو را بخشيده است ؛
وقتي اتفاقات شيرين و دلچسبي رخ داده است و سراسر وجودت لبريز از شادي گشته است خدا به تو لبخند زده است ؛
به ياد داشته باش هر جا که هستي و با هر احساسي ، خدا مي داند .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 20:12  توسط zahra.T  | 

قلب جغد پیر شکست....

 
 
قلب جغد پیر شکست
 
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.
 
نویسنده: عرفان نظرآهاری
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:55  توسط zahra.T  | 

تو را من چشم در راهم ...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:57  توسط zahra.T  | 

اگر تنهاترين تنها شوم باز هم خدا هست....

 

     

 

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند




پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند


پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان

خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز

تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است

خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی
که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند

فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر


راستی :

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:54  توسط zahra.T  | 

سنگ عشق

زمین عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت. خدا یكی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا در سینه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هر وقت كه روحم یخ می‌كند، سنگ آتشینم سرد می‌شود و تنها سنگش باقی می‌ماند و هر وقت كه عاشقم، سنگ آتشینم گُر می‌گیرد و تنها آتش‌اش می‌ماند.
مرا ببخش كه روزی سنگم و روزی آتش.
مرا ببخش كه در سینه‌ام سنگی آتشین است.
سیل عشق
عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و یك روز رسید كه قلبش ترك برداشت و عشق از شكافِ دلش بیرون ریخت.
سیلی از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد. فردای آن روز خدا دوباره جهانی تازه خلق كرد.

مردم اما نمی‌دانند جهان چرا این همه تازه است.
زیرا نمی‌دانند كه هر روز كسی عاشق می‌شود و هر روز سیلی از عشق راه می‌افتد و هر روز جهان را عشق می‌بَرَد و خدا هر روز جهانی تازه خلق می‌كند!


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:23  توسط zahra.T  | 

پيامبري از كنار خانه ما رد شد ....

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم گفت : بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود . او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبهامان را از زیر لباسمان دیدیم.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد . اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.

من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.

امروز انگار اینجا بهشت است.

خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:10  توسط zahra.T  | 

تولدم مبارك....!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 18:43  توسط zahra.T  | 

تو رازي و ما راز

 
 
تو رازی و ما راز
 
پرده، اندکی کنار رفت و هزار راز روی زمین ریخت.
رازی به اسم درخت، رازی به اسم پرنده، رازی به اسم انسان.
رازی به اسم هر چه که می دانی. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.
و آدمی این سوی پرده ماند با بهتی عظیم به نام زندگی، که هر سنگ ریزه اش به رازی آغشته بود و از هر لحظه ای رازی می چکید.
در این سوی رازناک پرده، آدمیان سه دسته شدند.
گروهی گفتند: هرگز رازی نبوده، هرگز رازی نیست و رازها را نادیده انگاشتند و پشت به راز و زندگی زیستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.
و گروهی دیگر گفتند: رازی هست، اما عقل و توان نیز هست. ما رازها را می گشاییم. و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگی را بگشایند. خدا گفت: توفیق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهید گرفت. اما بترسید که در گشودن همان راز نخستین وابمانید.
و گروه سوم اما، سرمایه ای جز حیرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازی است و در دل هر راز، رازی. جهان راز است و تو رازی و ما راز. تو بگو که چه باید کرد و چگونه باید رفت.
خدا گفت: نام شما را مومن می گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهید. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابلای رازها عبور داد و در هرعبور رازی گشوده شد.
و روزی فرشته ای در دفتر خود نوشت: زندگی به پایان رسید. و نام گروه نخست از دفتر آدمیان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولین واماند و تنها آنان که دست در دست خدا دادند از هستی رازناک به سلامت گذشتند.
  
نویسنده: عرفان نظرآهاری
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 8:0  توسط zahra.T  | 

از راست بخونيد !!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 23:22  توسط zahra.T  | 

سرود افرينش

..... و خدا آفريدگار بود
و دوست داشت بيافريند
زمين را گسترد
و دريا ها را از اشك هايي كه در تنهايي اش ريخته بود ، پر كرد
و كوههاي اندوهش را
- كه در يگانگي دردمندش ، بر دلش توده گشته بود-
بر پشت زمين نهاد
و جاده ها را - كه چشم به راهي هاي بي سو و بي سرانجامش بود - بر سينه ي كوهها و صحرا ها كشيد
و از كبريايي بلند و زلالش ، آسمان را برافراشت
و دريچه ي همواره فروبسته ي سينه اش را گشود
و آههاي آرزومندش را - كه در آن از ازل به بند بسته بود -
در فضاي بيكرانه ي جهان رها ساخت .
با نيايش هاي خلوت آرامش ، سقف هستي را رنگ زد
و آرزو هاي سبزش را در دل دانه ها نهاد
و رنگ نوازش هاي مهربانش را به ابر ها بخشيد
و از اين هرسه تركيبي ساخت و بر سيماي دريا ها پاشيد
و رنگ عشق را به طلا ارزاني داد
و عطر خوش بادهاي معطرش را در دهان غنچه ي ياس ريخت
و بر پرده ي حرير طلوع ، سيماي زيبا و خيال انگيز اميد را نقش كرد
و در ششمين روز ، سفر تكوينش را به پايان برد
و با نخستين لبخند هفتمين سحر ، بامدادِ حركت را آغاز كرد
كوهها قامت برافراشتند و رودهاي مست ، از دل يخچال هاي بزرگِ بي آغاز ، به دعوت گرم آفتاب ، جوشش كردند
و از تبعيدگاه سرد و سنگ كوهستان ها بگريختند و بي تاب دريا
- آغوش منتظر خويشاوند -
بر سينه ي دشت ها تاختند
و دريا ها آغوش گشودند
و در نهمين روز خلقت
نخستين رود به كناره ي اقيانوس تنها رسيد
و اقيانوس - كه از آغاز ازل ، در حفره ي عميقش دامن كشيده بود -
چند گامي ، از ساحل خويش ، به استقبال بيرون آمدن رود
و رود ، آرام و خاموش
خود را
-  به تسليم و نياز -
پهن گسترد
و پيشاني نوازش خواه خويش را پيش آورد
و بر آن بوسه زد


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 21:30  توسط zahra.T  | 

روزهاي سخت

درنبرد بین « روزهای سخت » و « آدمهای سخت »
این « آدمهای سخت » 
                      هستند که می مانند
                                     نه « روزهای سخت »



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:15  توسط zahra.T  | 

سنگتراش


سنگتراش
 
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 15:8  توسط zahra.T  | 

يا علي ...دست ما را بگير..........

           

امشب سر مهربان نخلى خم شد

در کیسه نان بجاى خرما غم شد

در کنج خرابه ها زنى شیون کرد 

همبازى کودکان کوفه کم شد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 15:41  توسط zahra.T  | 

خدايا شكرت.

عاشقانه

                               

به کدامین وادی پرسه می زنی که خود هم نمی دانی ؟
تلاش می کنی برای چه ؟
می دانی آخر همان می شود که او می خواهد .
می خواهد به تو بفهماند که می تواند .
صبر کن .....
آهسته تر .....
می خواهم با تو سخن بگویم :
تویی که مدتی حضورش را نادیده می گیری .
اوست که رهایت نکرده و او این گونه تو را به این راه سپرده .
فقط کافی است به او اعتماد کنی .....
آنگاه می فهمی که چه بی هدف ، هدفدار می شوي
چه بی فرصت ، فرصتی می یابی
و چه ناامیدانه ، امیدوار می شوی .
کافی است به او اعتماد کنی .
« شکر » ، نه واژه ای است غریب
بلکه آشنایی است که فراموشش کرده ای .
شکر همان است که قبلاً می دانستی معنایش را .
ندانستی هم مهم نیست ؛
این ها را می دانستی که اینگونه کامل کردی و به حد اعلی رساندی ؟!
ندان ولی بفهم .....
کافی است شکر را از الفاظ و لغات جدا سازی .
اینگونه شاید بدانی چه می گویم .
درکش دشوار است ، می دانم .
زبان به گلایه باز مکن .
آنگاه به تو نوری را می تاباند که تاریکی هایت را یکی پس از دیگری به امید می گشاید .....

روشنایی رامی بینی ؟ ..........


عاشقانه

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 17:52  توسط zahra.T  | 

خدايا

       خدایا

        دلم را همچون نی لبکی چوبین بر لبهای خود بگذار وزیباترین نغمه هایت

        را در فضای زندگیم مترنم کن چنان بنواز را که

                       هر جا نفرتی هست عشق باشم من

                      هر جا زخمی هست مرهم باشم من

                      هر جا تردیدی هست ایمان باشم من

                      هر جا ناامیدی هست امید باشم من

                      هر جا تاریکی هست روشنایی باشم من

                      هر جا غمی است شادمانی باشم من

                            

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 17:39  توسط zahra.T  | 

خدا خدا خدا...

وقتی دستهامو به سوی اسمون بردم بالا

وقتی تو تنهایی هام گفتم خدا خدا خدا

وقتی که کسی نبود اشکهامو مرهم بزاره

دست مهربونی که بگه خدا دوستت داره

یک امید نیمه جون توی دلم جوونه داشت

توی تاریکی شب دل منو تنها نگذاشت

یک امید نیمه جون بهم میگفت اهای گلم

نگو سخته زندگی نگو که کم تحملم!

وقتی من بودم وتنهایی واسمون شب

تو ی اسمونی که پراز ستاره لب به لب

حتی سهم من نبود یک تک ستاره غریب

من میموندم ودلم مثل همیشه بی نصیب

کسی امد ومنو کنار اسمون نشوند

نه که پشت پنجره منو تو کهکشون کشوند

گفت ببین نگو که من ستاره ندارم

همه ستاره ها را پیش چشمهات میگذارم

بگو واسه چی میخواهی ستاره چین بشی برام

من تورا مرسونم به اوج اوج خنده هام

کسی بود که اسمون حسودی میکرد به نگاهش

اونکه هرچی کفتره پر میکشید سمت صداش

کسی بود که بهتره نگم حسود قافیه

من میترسم بنویسم بگی بسه،کافیه!

کسی بود ،بین من وخدا بمونه تا ابد

هرجا هست پناه اون باشه دعای نیمه شب
پروردگارا به ما کمک کن تا مانند تو باشیم ،
زندگی را دوست داشته باشیم ،
زندگی باشیم ،
عاشق باشیم .
به ما کمک کن تا مانند تو دوست بداریم ،
بی قید و شرط ، بی چشمداشت ، بی اجبار و بی قضاوت
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 15:44  توسط zahra.T  | 

ايا من از شيشه هم كمترم ؟؟؟؟




شيشه اي مي شکند ...

يک نفر مي پرسد...

چرا شيشه شکست؟

مادري مي گويد...

شايد اين رفع بلاست

يک نفر زمزمه کرد...

باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد،

شيشه ي پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم

مثل آن شيشه ي مغرورشکست،

عابري خنده کنان مي آمد...

تکه اي از آن را بر مي داشت...

مرحمي بر دل تنگم مي شد...

اما امشب ديدم...

هيچ کس هيچ نگفت،

قصه ام را نشنيد...

از خودم مي پرسم

آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 15:40  توسط zahra.T  | 

دروغ..

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 18:36  توسط zahra.T  | 

امید داشته باشیم. هنوز خدا رو داریم.

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

 او جانشين همه نداشتنهاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 18:31  توسط zahra.T  | 

شهر رمضان الذی انزلت فیه القرآن...

خداوند مهربان را هزاران بار كه به اين بندگان خود اموخت خالقشان ارحم الراحمين است اما اي كاش اين اشرف مخلوقات بخشايش پروردگار خويش را پاس ميداشت و سعي ميكرد به گونه اي باشد تا كژرويها عادت نشود و قبح انجام گناهان نريزد.

دوست مسلمان من ، بيا و اراده كن و تصميم بگير به گونه اي زندگي كني كه سال ديگر سر اين سفره مبارك ، شرمنده پروردگارت نباشي و به جاي تمناي بخشايش ، سپاسگذار اين زائيده بي غايت خوبيها باشي ،

خوبي هايت مستدام ...آمين

التماس دعا                                                                                               




+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 22:3  توسط zahra.T  | 

دو فرشته

دو فرشته مسافر برای گذراندن شب در خانه یک خانواده

ثروتمند فرود آمدند.این خانواده رفتار نا مناسبی داشتند

و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند بلکه زیر

زمین سرد خانه خود را در اختیار آنها گذاشتند.

فرشته پیر در دیوار زیرزمین شکافی دید٬و آن را تعمیر

کرد.وقتی فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده

او پاسخ داد:«همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند»

شب بعد این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار

مهمانواز رفتند.بعد از خوردن غذایی مختصر زن و مرد فقیر

رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.

صبح روز بعد فرشتگان زن ومرد فقیر را گریان دیدند.گاو

آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود در مزرعه

مرده بود.

فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:«چرا گذاشتی

چنین اتفاقی بیفتد؟خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این

حال تو کمکشان کردی٬اما این خانواده دارایی اندکی دارند

و تو گذاشتی گاوشان هم بمیرد»

فرشته پیر پاسخ داد:«وقتی در زیرزمین آن خانواده ثروتمند

بودیم٬دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. شکاف

را بستم و طلا ها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در

رختخواب زن ومرد فقر خوابیده بودیم٬فرشته مرگ برای گرفتن

جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را یه او دادم.

همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات

خیلی دیر به این نکته پی می بیرم»

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:48  توسط zahra.T  | 

گمنامي گم شده

ميان همه جوي ها که همراه همه رودها به دريا سرازير مي شوند جوي کوچکي هم بود که هيچ ميل سرازير شدن به دريا را

 نداشت وقتي ساير جويها از او پرسيدند چرا گفت : هر چند در مقابل عظمت دريا بس ناچيز و خوارم ! اما من ...   " گمنامي گم

نشده را بيشتر از شهرت گم شده دوست دارم "

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 15:43  توسط zahra.T  | 

نيمه شعبان بر همگي مبارك

انتظار فرج

در انتظار امدنت چشمهايم به افقي دور خيره ميشود و يك جمعه ديگر هم گذشت ونگاهم به وسعت يك اميد انتظار امدنت را ميكشد و دل خود ميداند كه با چه عشقي هر سحر دعاي عهد بخواند و بگويد مهدي بيا اي انتظار قلبهاي خسته مهدي بيا


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 15:32  توسط zahra.T  | 

تسليت


انا لله و نا اليه راجعون

نميدونم واقعا چطور اين خبر رو بدم

ولي متاسفانه پدر يكي از بهترين دوستانم بر اثر سقوط هواپيما در قزوين به شهادت رسيده

ندا جان با عرض تسليت فراوان به خاطر از دست دادن پدر مهربانت برايت ارزوي صبر ميكنم

براي شادي روح اين عزيز از دست رفته لطفا صلوات بفرستيد و فاتحه اي قرائت كنيد(sa)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 15:10  توسط zahra.T  | 

خدايا نذار بزرگ شم !

خدایا نزار بزرگ شم !
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


الو ... الو ... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...
- بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشت، قول داده امشب جوابمو بده
- بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟
- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :
ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...
و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 17:49  توسط zahra.T  |